تبلیغات
من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم. - مطالب شهریور 1388
Why mother is always so special:

When I came home in the rain,
Brother asked why you didn't take an umbrella.
Sister advised why you didn't wait till rain stopped.
Father angrily warned, only after getting cold, you will realize.

But Mother, while drying my hair, said: stupid rain!
Couldn't it wait till my child came home?  

 That's MOM



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 شهریور 1388 توسط محسن اکبری
دیگر نه آرزویی دارم و نه کینه ای ، آنچه که در من انسانی بود ، از دست دادم .
گذاشتم گم بشود . در زندگانی ، آدم باید  یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان !
من هیچ کدام از آنها نشدم ، زندگانی ام برای همیشه گم شد . من خود پسند ،  ناشی و بیچاره به دنیا آمده بودم ،
حال دیگر غیر ممکن  است که بر گردم و راه دیگری در پیش بگیرم .
من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم ،  نه به چپ بروم و نه به راست ، می خواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم .
این احساسات ، این خیال های گذرنده که برایم می آید ، آیا حقیقتی نیست ؟  در هر صورت خیلی طبیعی تر و کمتر ساختگی به نظر  می آید تا افکار منطقی من .
زندگی احمق . حالا دیگر نه زندگانی میکنم و نه  خواب هستم ، نه از چیزی خوشم می آید و نه بدم می آید ،
دیگر نمی توانم دنبال این سایه های بیهوده بروم ،  با زندگانی گلاویز بشوم ، کشتی بگیرم ،  شماهایی که گمان می کنید در حقیقت زندگی می کنید، کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید ؟

        صادق هدایت -- زنده بگور



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 شهریور 1388 توسط محسن اکبری
درباره وبلاگ
نویسندگان
آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :